تبليغاتX
فریاد بی صدا - آدمای بزرگی که همین نزدیکان
سیاسی دانشجویی
تقدیم به تمام بچه های امیر کبیر که از بهترین جوانان این سرزمین باستانی وگرانقدر هستند و تمامی دوستان هنوز در بندمان

قصه ای می گویم از شهری غریب

مردمانی خسته و ساکت ٬نجیب

 

قصه ای می گویم از شهری سیاه

غرقه در ظلم٬غرفه در شهوت٬ریا

 

دوستان من داستان اینگونه بود

یکی بود٬یکی نبود٬ خدا که بود؟!

 

توی شهر یه جایی بود امیر کبیر

همشون جوون بودند ٬خوب و دلیر

 

پی حق و حقیقت بودند می گفتند یه صدا

که ما هم حق تنفس داریم آخه به خدا

 

تا که روزی از روزآ "یه آدمی؟!"شهر ه ی اونو شنید

نتونست تاب بیاره ٬ترسیدو زود از جاش پرید

 

خواست که نابود کنه این صداهارو ٬راهی ندید

این ور دوید٬اون ور دوید٬تا به یک چاره رسید

 

قرآنو کرد سر نیزه گفت اینا مرتد شدن

من خودم دیدم اینا  تو کاغذا چی نوشتن

 

همشون باید برن بازداشتگاه تا آدم بشن

نمی شن٬ من میدونم ٬باید از اینجا محو بشن

 

اما اون خبر نداشت اینا پشت همدیگن

یکیشونو بگیرن همه زودی جمع میشن

 

فکر می کرد می ترسن و هر کی می ره تو لاک خویش

نمی دونست خوندن اونا دستشو چند وقته پیش

 

آره این داستان ما بود ٬بمونه تا همین جا

مونده اما آخرش نیست داستان قهرمانا

 

می کنم تعریف براتون همه رو چند شب دیگه

اگه بودم نشدم فیلتر می گم چی به چیه

 

تو فقط بدون صداشون تا ابد ٬اسم آزادی رو با ما می خونه

هم ردیف با آرش و کوروش و کاوه نامشون٬ با شکوه و جاودان ٬آره٬ باقی می مونه

 

                                                                                                     سام آریا منش

نوشته شده توسط سام آریا منش در پنجشنبه 1386/09/29 ساعت 12:23 | لینک ثابت | 2 نظر

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/30ساعت 18:39  توسط سام آریا منش |