![]() |
![]() |
|
| سیاسی دانشجویی |
|
دخترکی بی نوا در خیابان سرد
دست او دراز با آه و درد گرسنه بود و نداشت توانی رخسار او نداشت نشان از شور جوانی جا مه اش تکه تکه از هم جدا قلب او پاره بود از جفا بر لبش سرود سکوت ٬ پشت هم در دلش آرزوی کشته شده با هم دختر بی نوا ٬ دیگر نوا نداشت این همه نا مر دمی آخر دوا نداشت دخترک بی نوا ز فکری مچاله شد در مقابلش صورت ۲ خواهر کوچکش زنده شد مادر مریض او پر ز آه بود آینده ی کودکان او تباه بود دخترک بی نوا شکسته بود کتف کوچکش زیر بار خانواده خسته بود باز امشب خواهران کوچکش منتظر نشسته اند با خیال خوردن غذا٬ چشم خود را به روی خواب بسته اند دخترک بی نوا ٬ بی نوا شد شرمنده ی آن دو کودک بی پناه شد در خیال خود دوباره گریه کرد ناگهان از خیال در آمد٬ هی سرفه کرد او در این شب پر از سرما باز باید می ماند در خیابانها دخترک بی نوا کبریت هم نداشت حتی برای لحظه ای گرما و نور نداشت دخترک بی نوا دیگر نمی شنید از بس که از صبح حرفهای ناروا می شنید دخترک بی نوا دیگر رمق نداشت حتی امید به دیدن روز دگر نداشت آرام شروع به رفتن از آن خیابان کرد حتی یک عابر هم به او نیمه نظر نکرد تنها زنی شیک پوش و بی درد٬ پر ادعا گفت ای وای از دست شما بی کاره ها دخترک بی نوا راه خود را ادامه داد در خیال خود به آن زن جواب داد من فقط ۱۴ سال دارم بار خانواده ای را به تنهایی بر دوش دارم هرگز به مدرسه نرفته ام از خوردنیها و لباسهای کودکت تا کنون ندیده ام بهترین غذایی که من برای عید خورده ام نان تازه ای است که به زحمت خریده ام هر کجا به دنبال کار رفته ام جز طعنه و در خواست حیوانی نشنید ه ام وقتی پدر مرد من به اجبار یک شبه کودکی را گذاشته به پیری رسید ه ام آخر تو که هرگز به عمر خویش دردی نداشته ای دیگر چرا بر روح من زخمی گذاشتی دخترک بی نوا که دیگر توان نداشت به دیوار تکیه داد و نشست ٬ سر را به پا گذاشت چشمها را بست بی روشنی کبریت آهسته در خواب شد بی شعله ی کبریت دخترک بی نوا دیگر بلند نشد با آن دنیای کثیف دیگر رو به رو نشد اما کنون نوبت دیگری شده اکنون دگر خواهر او دخترک بی نوا شده
چند روز پیش دختر ۱۳ یا ۱۴ ساله ای رو دیدم که توی سرما و زیر بارون داشت دستفروشی می کرد وقتی یادم می افته که چه طوری از سرما به خودش می لرزید قلبم به درد میاد این شعر درسته که از نظر ساختار پر اشکال اما احساسم بود که نا خود آگاه روی کاغذ می یومد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/10/07ساعت 13:41 توسط سام آریا منش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من در صدف تنها
با دانه ای باران پیوسته می آمیختم پندار مروارید بودن را غافل که خاموشانه می خشکد در پشت دیوار دلم دریا |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 تیر 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
|
RSS
|